تبليغاتX
کارگاه تجربی آناتوفرم
  کارگاه تجربی آناتوفرم  
 

هنر آوانگارد(تئاتروسینما)وشرح فعالیت کارگاه نمایش هیوا

  :: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   
 

تئاتر تجربی بخش اول

 

چهارشنبه 1387/03/29-20:48 -هیوایی

 

تئاتر تجربي رويکردي آزمايش محور و پژوهش محور به تئاتر است که از قرن نوزدهم

به بعد مرزهاي تئاتر جهان را تغيير داده و انواع گوناگوني از تئاتر را پديد آورده است.

هنرمندان تئاتر تجربي جهان سال‌ها عاشقانه، آگاهانه، صادقانه و متواضعانه در

کارگاه‌ها و آزمايشگاه‌ها رياضت کشيدند و همراه با تحولات سياسي و اجتماعي، هنر

تئاتر را نيز متحول کردند و به آن تنوع و غنا بخشيد‌ند.وجه تمايز اين جنبش با ‌تجربه‌هاي

نامتعارف در تئاتر کدام است؟ اگر هر اثر هنري به معناي دقيق کلمه يک تجربه است،

پس اطلاق عنوان "تئاتر تجربي" بر بعضي از اين آثار چه پايه و اساسي دارد؟ اين نوشته

درصدد طرح چنين مباحثي است و مي‌کوشد تا با بررسي ويژگي‌هاي مشترک

تجربه‌هاي "تئاتر تجربي" بر ناهمخواني اين دو مفهوم از يک اصطلاح –تئاتر تجربي- تأکيد کند.

* واژگان کليدي: تئاتر تجربي،تجربه تئاتري،تئاتر آزمايشگاهي، متن و صفحه

به نظر مي‌رسد که سوءتفاهم در مورد تئاتر تجربي مربوط به کاربرد ناهمگون اين

اصطلاح و بار کردن مفاهيم گوناگون بر آن است، تا جايي که همواره برابهام

مطلب افزوده شده است.

اصطلاح تئاتر تجربي برگردان Experimental Theatre است.در واژه‌نامه

آکسفورد Experiment به معناي "آزمايش دقيق به منظور مطالعه آن‌چه روي

مي‌دهد و کسب دانستن نو" است.(هورن باي‌،299،1987).به اين مفهوم اين

اصطلاح به گونه‌ای از تئاتر اطلاق مي‌شود که آن را آزمايشگاهي ناميده‌اند. همه

منابعي که از تئاتر تجربي نام برده‌ا‌ند به همين مفهوم نظر داشته‌اند. از جمله کتاب

"تئاتر تجربي" که به فارسي نيز ترجمه شده است.از استانيسلاوسکي تا باربا کساني

که به پيشگامان تئاتر تجربي شهره‌اند، همه به نوعي آزمايشگاه داشته‌اند.

استانيسلاوسکي در ملک خود محيطي براي آزمايش نظريه‌هاي خود ايجاد کرده بود و

تجربه‌هايش را گاهي حتي با يک تماشاگر مي‌آزمود. در مورد پيشگاماني

مثل گروتفسکي، بروک، منوشکين، باربا و ديگران نيز بسيار گفته و نوشته‌اند. اين

جنبش را تئاتر تجربي، آوانگارد يا پيشرو، آزمايشگاهي، کارگاهي و درون کارگاهي گفته‌اند.

اما از مجموعه مباحث چنين برمي‌آيد که اصطلاح تئاتر تجربي را در مورد هر کار غيرمتعارفي

نيز به کار برده‌اند. در حقيقت بخصوص در تئاتر کشور ما هر تجربه ريز و درشت غير متعارفي

را تئاتر تجربي ناميده‌اند. بايد ديد که آيا اين دو مفهوم برهم منطبق‌‌اند يا خير و اگر نيستند،

اصرار بر اين خلط مبحث از کجاست.

تجربه برگردان اصطلاح Experience است و آن " فرايند کسب دانش يا مهارت با انجام دادن

و ديدن امور است و به دانش يا مهارتي که از اين راه به دست مي‌آيد نيز گفته مي‌شود".

(هورن باي،299،1987). به اين معنا هر اثر هنري يک تجربه است و"تئاتر تجربي" اصطلاحي

زياده‌گو و بي معناست.

واقعيت اين است که هر اثر هنري به معناي دقيق کلمه يک "تجربه" است و همه آدم‌ها هم

بالقوه هنرمندند. اين که تجربه واقع شود و کسي بالفعل هنرمند گردد، تابع شرايطي است

و چون اين شرايط براي همه مهيا نيست يا هميشه دست نمي‌دهد، همه تراوشات ذهني و

قلمي و دستي نيز تجربه (هنر) نيستند.خيلي‌ها توليد مي‌کنند، ولي تجربه نمي‌کنند.خيلي‌ها

يک بار تجربه مي‌کنند و باقي عمر به تکرار تجربه خود مي‌پردازند. پدر يوجين اونيل بيست سال

هر شب نقش کنت مونت کريستو را تکرارکرد و در اين تکرار حسرت نبوغ ونوآوري وخلاقيت او

بردل او و خانواده‌اش ماند.خيلي‌ها تجربه ديگران را تقليد مي‌کنند. چه بسیار کارهايي که‌ در

تئاتر و ‌در سينما ‌‌به عنوان تجربه مورد استقبال قرار گرفته‌اند؛ و بعداً معلوم شده که کپي از روي

دست کسي در جايي ديگر بوده است.

تجربه چنان که ديديم فرايندي است و در اين فرايند ساختارشکني مي‌کند و اين ساختارشکني

به معناي درهم ريختن ساختار و سرهم کردن دوباره آن است و طيف دارد. يعني از جزئي‌ترين

چيزها تا کلي‌ترين را در بر مي‌گيرد. پس تجربه هم نسبي است و هم به خيلي چيزها وابسته

است. هنر نمايش بخش‌هاي متعددي دارد و مي‌توان در هر گوشه و بخش آن تجربه‌اي تازه کرد؛

يا مي‌توان به کلي آن را در هم ريخت و چيز تازه‌اي از آن درآورد. چيزي که دوباره سرهم مي‌کنيم،

يا بي ريخت و بي مصرف است که آن را دور مي‌اندازيم و فراموش مي‌کنيم، يا قاعده و ساختار

جديدي دارد که مي‌تواند تبديل به يک شکل قابل استفاده جديد، يک سنت جديد، بشود که مي‌ماند.

تجربه‌هاي متحول کننده بسيار ديريابند و ‌در هر شرايطي تأثير ندارند. در همه هنرها ‌‌همين طور

است. کاري که نيما در شعر فارسي کرد، نمونه‌اي از همين تجربه‌هاست. هرچند اين تجربه

قبـل از او شـروع شـده بود،‌ به هر حال او آن را به نتيجه رساند. شعر نو زاده شرايط تاريخي

و اجتماعي خاصي بود. تأثير مکتب رمانتيک اروپا با همه خصايصش مثل انقلابي بودن، نگاه

ويژه به انسان داشتن، عاطفه و خيال سرشار، طبيعت مه آلوده و مبهم و تمناي آزادي

زمينه را براي در گرفتن و ريشه نهادن چنين تجربه‌اي مهيا کرده بود. وقتي او به قول خودش

آب در خوابگه مورچگان ريخت، نيازي به قمه‌بند وپاسبان براي گسترش تجربه‌اش و حفاظت

از آن نداشت. تجربه به موقع بود و مثل شعله در خرمني خشک درگرفت. در تئاتر هم همين

طور است. بيزاري از تصنع در بازيگري کلاسيک زمينه را براي پذيرش تجربه استانيسلاوسکي

در هنر بازيگري کاملاً مهيا کرده بود. اصلاً او به همين علت به چنين تجربه‌اي دست زد و اين

رابطه‌اي دوسويه است. جان آزبرن در زماني "با خشم به ياد آر" را نوشت که نسل جوان

عاصي و سرخورده منتظر شنيدن فرياد خود بود. برشت در برابر فاشيسم و ميرهولد در برابر

توتاليتاريسم شوروي دست به گشودن افق‌هاي نو زدند و برناشناخته يورش بردند.

حتي در سنتي‌ترين شکل‌ها تجربه‌ها کارسازند و جا مي‌افتند. در تعزيه قم از ساختن گودي

قتلگاه با تن افراد سخن گفته‌اند. افراد دور هم مي‌ايستند و شمر از تن‌هاي آنان بالا مي‌رود

، شيون اوج مي‌گيرد. سپس پيراهن خون آلود امام از گودي به بيرون پرتاب مي‌شود و کبوترهاي

خونين بال از آن به آسمان پرواز مي‌کنند. سپس شمر با دست‌هاي خونين و صورت سياه دوباره

از تن افراد بالا- و از گودي بيرون- مي‌آيد. (نقل به مضمون از رحيمي،10،1368).



منبع:ایران تئاتر

 

لینک ثابت   | 

اثر جدید گروه تجربی آناتوفرم(هیوا)

 

چهارشنبه 1387/01/28-23:45 -هیوایی

 




گروه تجربی هیوا که در سال 86 به
((آناتوفرم)) تغییر نام داد با اعضای جدید
اثری جدید را آماده اجرا می کند.
((در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید)) نوشته ژان لوک لاگارس
jean-luc lagarce _ نویسنده فرانسوی و ترجمه تینوش نظم جو نام اثر جدید
گروه آناتوفرم به همراه اعضای جدید این گروه برای اجرا در جشنواره تئاتر بانوان
و به کارگردانی مسعود قراگزلو می باشد.
در پی تعویق اجرای ((رکوییم برای نمردن)) این اثر اولین کار گروه آنا توفرم در
سال 87 است.

 

لینک ثابت   | 

رکوییم برا ی نمردن

 

شنبه 1386/10/08-2:21 -هیوایی

 

تمرینات ((رکوییم برای نمردن))که به دلیل نگرفتن مجوز تمرین به صورت معلق در آمده بود، دوباره به جریان خواهد افتاد. این اجرا به سبک کابوس به روی صحنه خواهد رفت و مرکز هنرهای نمایشی با حذف صحنه هایی از این اثر در نهایت تصمیم به صدور مجوز برای این نمایش گرفت

 

لینک ثابت   | 

رادی هم...

 

چهارشنبه 1386/10/05-23:54 -هیوایی

 

پایین گذر سقا خونه . . . . . . خانومچه و مهتابی . . . . . لبخند با شکوه آقای گیل . . . . . . شب روی سنگفرش خیس ................. . . . . . . بابا رادی هم رفت!؟

 

لینک ثابت   | 

درباره "وسه‌ولد مه‌یرهولد" و "بیومکانیک" 1

 

شنبه 1386/10/01-15:7 -هیوایی

 

وسه‌ولد اميلويچ مه‌يرهولد(1) كه بعد‌ها يكي از نام‌آوران اجرا شد، در ابتدا با نام «كريستين كارل تئودور كازمير» (2) در دهم فوريه (يا به قولي در بيست و هشتم ژانويه) سال 1874 در شهر پنزا(3)- در سي‌صد و پنجاه مايلي مسكو- به دنيا آمد. پدر و مادرش شهروندان روسيه اما در اصل، آلماني تبار بودند.او هشتمين فرزند خانواده بود در سال 1895،از دبيرستان ژيمناستيك دانش آموخته شد. او يك سال در دانشگاه مسكو در رشته حقوق تحصيل كرد و در طول اين دو ترم، از پروتستانِ آلماني به ارتودكسِ روسي تغيير مذهب داد. تغيير نام، مذهب و رفتن به دانشگاه همگي تمهيد‌هايي بودند براي پرهيز از پيوستن به ارتش و از همه مهم‌تر ازدواج با اُلگا مونت )4). تنها در دوران دبيرستان كار تئاتر را تجربه كرده بود اما به سرعت جذب آن شد و رشته حقوق را رها كرد. در ازدواجش با اُلگا مونت صاحب سه فرزند دختر شد. در سال1896،اجراي تئاتر هنر مسكو از اتللو را ديد؛ در يادداشت‌هايش مي‌نويسد: « استانيسلاوسكي يك نابغه است. من هرگز اتللويي به اين شكل، در روسيه نديده‌ام و تصور مي‌كنم كه هيچ گاه نيز نخواهم ديد. اين يك كار هنري درخشان است. همه بازيگران روي صحنه زندگي مي‌كنند و صحنه بسيار با شكوه است. » (Braun, p: 57) مه‌ير‌هولد دانشگاه را ترك كرد و به پنزا بازگشت و به اجراي تئاتر‌هاي ميداني پرداخت؛ اما خیلی زود به مسكو بازگشت تا به شكل حرفه‌اي بازيگري را پي بگيرد. خواهرِ همسرش، دانشجوي دانچنكو(5) در مدرسه فيلارمونيك بازيگريِ مسكو بود. او درباره معلم بازيگريش با وسه‌ولد حرف زده بود و همين انگيزه‌اي شد تا با ثبت نام در كلاس‌هاي بازيگري در تئاتر هنر مسكو مسير جديد زندگيش را آغاز نمايد. مه‌يرهولد قطعه‌اي از هملت را- به عنوان آزمون ورودي- اجرا كرد و بسيار مورد توجه دانچنكو قرار گرفت؛ از او دعوت شد تا مستقيم به كلاس‌هاي سال دوم برود. او ميان سال‌هاي 1896 تا 1898 با تلاش و جديت به فراگيري سيستم پرداخت. در زمستان 1898 وضعيت معيشتي‌اش جالب نبود و براي امرار معاشِ همسر و فرزندانش به استخدام تئاتر هنر در آمد. مه‌يرهولد به همراه اُلگا كنيپر (همسر آنتون چخوف) دانش آموخته و موفق به دريافت مدال بازيگري شدند. بين سال‌هاي 1898 تا 1902از برجسته‌ترين بازيگران تئاتر هنر مسكو به شمار مي‌آمد و در نخستين اجراي مرغ دريايي در نقش ترپلِف ظاهر شد. او همچنين در نقش ايوان در نمايش‌نامه مرگِ ايوان مخوف(6) و نيز در نقش واسيلي شويسكي در نمايش‌نامه تزار فئودور ايوانويچ(7) ظاهر شد.

 

لینک ثابت   | 

یاد استاد(الف- بامداد)

 

شنبه 1386/08/05-0:30 -هیوایی

 

ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک    
     همچون گلوگاه ِپرنده‌يي،

هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.

ساليان ِبسيار نمي‌بايست    
     دريافتن را

که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
که حضور ِانسان    
     آباداني‌ست.




همچون زخمي    
     همه عُمر    
     خونابه چکنده
همچون زخمي    
     همه عُمر    
     به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي    
     چشم بر جهان گشوده
به نفرتي    
     از خود شونده، ــ


غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِويرانه چنين بود.





آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک    
     کوچک‌تر حتا    
     از گلوگاه ِيکي پرنده!


دی ِ۱۳۵۵
رم

 

لینک ثابت   | 

ارتباط نمایش نامه نویس با کارگردان هرچند سخت(1)

 

پنجشنبه 1386/08/03-0:3 -هیوایی

 

از زمان پيدايش تئاتر در يونان باستان در قرن پنجم قبل از ميلاد، تا اواخر قرن نوزدهم، 
ميزانسن (Mise-en-scène) نقش ثانوي داشت و به طور جدي مورد توجه قرار نمي‌گرفت.
اگر چه ـ بي‌ترديد ـ از همان آغاز شكل‌گيري تئاتر دلواپسي‌هايي در مورد تكنيك‌هاي
 اجرا وجود داشت، اما به هيچ‌وجه متمركز بر نظريه‌اي معين و فكر شده، دال ب
ر شيوه خاصي از اجرا نبود، و نظريه‌ي ميزانسن در مفهوم مدرن آن حاصل انديشه
 و پيشنهادهاي دو تئوريسين بزرگ تئاتر ادوارد گوردون كريگ (E.G.Craig) و
آدولف آپيا (A.Appia) است. "زيور و زينت" و "زرق و برق" صحنه كلاسيك تئاتر قرن
 هجدهم كه در آن كوشش‌هاي محدودي براي نزديك كردن موقعيت‌هاي صحنه‌اي
 ـ خصوصاً از جنبه تاريخي ـ به واقعيت صورت گرفته بود، رفته رفته پذيرنده‌ي
 انقلاب‌ها و تحولات تكنيكي پيشرفته شد؛ و بالأخره در اواخر قرن نوزدهم
ميزانسن به عنوان هنري مستقل مورد پذيرش و تأييد قرار گرفت.
اما اين امر بلافاصله از اقبال عمومي برخوردار نشد و طرفداران و مخالفيني
داشت زيرا:
الف‌ـ عده‌اي طرفدار تقدم بي‌چون و چراي ميزانسن بر متن شدند.
ب‌ـ عده‌اي طرفدار مطلق اولويت متن بودند.
ج‌ـ عده‌اي هم خواستار تركيب و تطبيق متن و ميزانسن گرديدند.
طرفداران ميزانسن:
يكي از جدي‌ترين طرفداران نظريه ميزانسن و اهميت آن در اجرا ادوارد گوردون
 كريگ است، او معتقد بود كه «يك اثر هنري ]تئاتر[ نمي‌تواند به وجود آيد مگر آن
 كه يك تفكر واحد آن را رهبري كرده باشد.» تفكر كارگردان! او مي‌نويسد:
«من علاقه‌مند و دوستدار تئاتر سكوت (Théêtre du silence) هستم و
 دقيقاً به آن باور دارم، زيرا مشتاق دست‏يابي به تئاتري بادوام و پايدار هستم
و نمي‌خواهم و نمي‌توانم كه مانع اين باورم بشوم كه تئاتر سكوت، ماندگارتري
ن تئاتر است. اما اين هم حقيقت دارد و اذعان مي‌نمايم كه طي سال‌هاكار
و تجربه‌ي تئاتري به متن‌هايي هم برخورده‌ام كه، هميشه‌، تا ابد پايدار و
ماندگار خواهند بود.» (craig, 1964)
با این حال: «عده زيادي باور دارند كه هنر تئاتر محصول كار نمايشنامه‌نويس است
 (…) اما من ادعا دارم و با جديت مي‌گويم كه متن نمايشنامه در چهارچوب
يك جدول برنامه (Répertoire) خوب و منظم و در اجرايي مبتني بر ميزانسن است
كه معني پيدا مي‌كند و زيبايي آن نمودار مي‌گردد. من يقين دارم كه حقيقت
 تئاتر در همين ]ميزانسن[ است و نبايد آن را پنهان كرد و غيرضروري جلوه داد.»
(Craig, 1964)
بدين ترتيب متن (Texte) حتي اگر خوب و باكيفيت هم بود، رفته رفته جايگاه
 بنيادين خود را از دست داد و در قياس با ميزانسن به عنصري ثانوي و
آكسسوار تبديل شد و اين فكر عموميت يافت كه: "اين ميزانسن است كه تئاتر
را مي‌آفريند، نه متن مكتوب يا شفاهي!".
«تئاتري كه ميزانسن و اجرا، يعني همه‌ي آن چيزهايي كه به طور خاصي
تئاتري هستند را فداي متن مي‌كند، تئاتري احمقانه، مسخره، منحرف و
 دستور زباني است، بازار مكاره‌اي ضد شاعرانه‏، پوزيتويست (Positiviste)
 و به بياني رساتر "تئاتري غربي" است.» (Artaud, 1974

 

لینک ثابت   | 

ولاديمير نِميروويچ دانچنكو

 

جمعه 1386/07/27-23:51 -هیوایی

 

ولاديمير نِميروويچ دانچنكو در 23 دسامبر 1858‌ در اُزرگتيِ روسيه به دنيا آمد. پدرش افسر ارتش روسيه تزاري بود. از سيزده سالگي به تئاتر و بازيگري علاقمند شد و به صورت آماتور به بازيگري پرداخت. بعدتر به درام نويسي نيز رو‌آورد و در زمينه داستان‌نويسي هم دست به قلم برد. ميان سال هاي 1876 تا 1879‌ در دانشگاه مسكو در رشته فيزيك و رياضيات تحصيل كرد. در 1881‌ نخستين داستانش منتشر شد. در همين دوران به خاطر نمايشنامه هاي مردم پسندش، كه گاه به گاه ‌گروه‌هاي گوناگون اجرا مي‌‌کردند، جايزه گريبايدوف(1) را دريافت كرد. دانچنكو نوشتن را در مقام منتقد تئاتر، خبرنگار، داستان نويس و البته درام نويس ادامه داد. در 1897‌ رمان"در پهن دشت" (2) را منتشر کرده بود كه به فكر تغيير و ايجاد تحول در فرايند‌هاي سنتيِ خلق درام افتاد. او مدتي نيز در كنسرواتوار فيلارمونيك بازيگري ِ مسكو به تدريس بازيگري پرداخت. از مهم‌ترين شاگردان اين دوره ‌او وسه‌ولد مه ير‌هولد(3) و اُلگا كنيپر(4) بودند كه بعدتر همراه او به تئاتر هنر مسكو رفتند. درست در همين زمان با مرد بزرگي برخورد كرد كه ‌‌زندگي خودش و تاريخ تئاتر روسيه را نيز تحت تأثير قرار داد. ملاقات مشهور و تاريخ‌ساز او با كنستانتين استانيسلاوسكي در 1897‌ به تشكيل تئاتر هنر مسكو(5) انجاميد. او سال‌ها در مقام مدير، نويسنده و مدرس بازيگري در تئاتر هنر مسكو فعاليت كرد و همراه استانيسلاوسكي دوران نويني را در تئاتر ‌رقم زد. دانچنكو مدت‌ها در مقام كارگردانِ تئاتر فعاليت مي‌كرد اما حضور اعجوبه‌اي چون استانيسلاوسكي همواره او را در سايه قرار مي‌داد. امروزه او را بيشتر به عنوان مدير اداريِ تئاتر هنر مسكو مي‌شناسند. تاريخ نويسانِ تئاتر جملگي بر اين عقيده‌اند كه اگر استانيسلاوسكي توانست تحولي شگرف در بازيگري ايجاد کند؛ اگر موفق شد که ديدگاه‌هاي كهنه ‌‌بازيگرانِ تئاترِ بورژواي قرن نوزدهم را دگرگون کند؛ همگي با حمايت و پشتيباني مدير كارداني چون دانچنكو ممكن شده بود. به هر حال بايد گفت كه او در تربيت ‌نسل كاملی از بازيگران تئاتر هنر مسكو تأثير داشته و اين امري ‌انكارناپذیر است. متني كه پيش رو داريد از كتاب"كارگردانان درباره‌‌ كارگرداني" (6) برگرفته شده است. دانچنكو در اين نوشته تلاش مي‌كند که ديدگاه خود درباره وظيفه‌هاي‌ كارگردان در تئاتر و به ويژه در هدايت بازيگر را توضيح دهد. با مطالعه‌‌ اين متن درمي‌يابيم كه امروزه اين ديدگاه تا چه حد به ادبيات كارگردانيِ رايج در ايران نزديك ‌و شايد كارآمد است. شايد پي‌ريزيِ هر تحولي از پس شناخت دقيق گذشته ممكن باشد. تحولي كه همگي چشم به راه آنيم.

 

لینک ثابت   | 

افسانه حرکت با ((لیلی و مجنون )) می آید

 

دوشنبه 1386/07/23-1:5 -هیوایی

 

فرزانه کابلی طراح مسلم حرکات موزون فلکلور و کلاسیک ایران بعد از سالها تئاتر لیلی و مجنون را برای اجرا در بخش بین الملل جشنواره فجر به روی صحنه می برد. این تئاتر به صورت رقص و بی کلام است و به نحوی می توان آن را بزرگترین تئاتر حرکت 30 ساله اخیر در ایران دانست.فرزانه کابلی در این اثر به نوعی جدید و دیدگاهی لطیف به داستان معروف نظامی می پردازد.

 

لینک ثابت   | 

نئوامپرسیونیسم

 

جمعه 1386/07/20-0:39 -هیوایی

 


در آثار آخر سورا " نیش قلم ها" تبدیل به نقطه چین ها یا پرداز ظریفی از رنگ
تابناک می شود که بنابر نظریه ی علمی نقاش می بایست در چشم نگرنده، ب
ا هم بیامیزد تا رنگهای فرعی بسی درخشانتر از آنچه که با مخلوط کردن مواد رنگی
 بر روی تخته شستی حاصل می شود، به وجود آورد. این شیوه ی نقاشی به نام
 های گوناگون نئوامپرسیونیسم، پوانتیلیسم(نقطه چین کاری رنگ) و نیز دیویزیونیسم
(یا پرداز رنگ) خوانده شده است. >
نئو امپرسیونیست ها سعی کردند تا اصول بصری امپرسیونیسم را بر بنیانی علمی
بنا نهند و پُست امپرسیونیست ها آغازگر زنجیره ای طولانی از جنبش ها بودند ک
ه تلاش داشتند تا رنگ و خط را از کارکردهای بازنمایانگر محض اش رها کنند و به ارزش
 های حسی و نمادینی بازگردانند که امپرسیونیست ها آن را صرف تاکید خود بر عنصر
گذر زمان و اجمال لحظات کردند.
هنگامی که سزان و سورا دست به کار جایگزینی امپرسیونیسم با شیوه جدیدتر و
استوارتری از نوع کلاسیک بودند، "وینسنت ونگوگ"(۱۸۵۳-۱۸۹۰)( نخستین نقاش بزرگ هلند)
 مسیری مخالف در پیش گرفته بود زیرا احساس می کرد که مکتب امپرسیونیسم هنوز
 به نقاش چنانکه باید، آزادی ابراز عواطفش را نمی داد. و از آنجا که داعیه اصلی
ونگوگ همین ابراز عواطف با بیانی گویا بود، برخی از هنرشناسان وی را نقاشی از
مکتب اکسپرسیونیسم( توضیح فصل های آینده) یا هیجانگری به شمار آورده اند.

 

لینک ثابت   | 

امپرسیونیسم

 

جمعه 1386/07/20-0:34 -هیوایی

 

در بهار ۱۸۷۴ گروهی از هنرمندان فرانسوی تحت نام انجمن هنرمندان گمنام،
متشکل از نقاشان و مجسمه سازان و حکاکان و... گرد هم آمدند و یک استودیوی
عکاسی( آتلیه نادار) را برای نمایش آثارشان اجاره کردند و در معرض دید عموم
گذاشتند. با این کار شدید ترین و خصمانه ترین واکنش ها را که تا آن هنگام در
دنیای هنری پاریس با آن مواجه بودند برانگیختند.
در طی سده ی نوزده میلادی رابطه بین جامعه و هنرمند به طور روز افزونی تصنعی
می شد تا اینکه سرانجام در همین نمایشگاه آثار امپرسیونیست ها به نقطه ی
گسست خود رسید. امپرسیونیسم حقیقتاً نخستین و مهمترین جنبش مدرن هنری
در سده نوزدهم محسوب می شود. امپرسیونیسم در لغت به معنای دریافتگری،
دریافت آنی، یا دریافت حسی است.
آثار نقاشی امپرسیونیست ها ثبت تغییرات گذرا و ناپایدار در طبیعت بود. نخستین
هسته ی این جنبش توسط مونه، رنوار، سیسلی و پیسارو بود که وجه اشتراکشان
گسست از آموزش های رسمی فرهنگستانی بود. این هنرمندان ابتدا نام خود را
"انجمن هنرمندان نقاش مجسمه ساز و گراور گمنام" گذاشتند. اما بعدا نام یکی
از تابلوهای مونه به نام امپرسیون طلوع آفتاب منتقد جوان لوئیس لروی(لویی لروا)
را واداشت تا در مجله charivari( شاری واری) کل گروه را امپرسیونیست ها نام
نهد و این نام که با لحنی تمسخر آمیز ابداع شده بود، بعداً از سوی خود هنرمندان
گروه به عنوان گواهی بر حداقل یکی از جنبه های برجسته اهداف آنان پذیرفته شد.
این گروه حدود هشت نمایشگاه گذاشتند که گوستاو کوربه دردومین نمایشگاه به
آنان پیوست. اینان نظام آموزشی متداول و هنر "آکادمیک" را مردود می شمردند
و نیز با اصل رمانتیسم که مهمترین مقصود هنر انتقال هیجان عاطفی هنرمند است
، مخالف بودند. اما برعکس، این نظر رئالیست ها را می پذیرفتند که مقصود هنر بای
د ثبت پاره ای از طبیعت و زندگی به مدد روحیه علمی و فاغ از احساسات شخصی باشد.
در سال ۱۸۷۴، به استثنای مانه كه به سالن رسمی وفادار ماند، كلیه ی نقاشان
گروه در معرض توهین و شماتت عامه قرار گرفتند. تا سال ۱۸۷۶، هفت نمایشگاه
مشترك برگزار شد. در همین سال دورانتی نویسنده و منتقد هنری، كتاب نقاشی
نو را – كه عنوانی در خور توجه است – انتشار داد و جهت گیری نقاشان جوان را
زیركانه تجزیه و تحلیل كرد: اینان با طی طریق كشف و شهود، به تدریج نور خورشی
د را به اشعه و عناصر آن تجزیه كردند و با هماهنگی كلی رنگ های قوس و قزحی
كه به روی بوم پراكندند، وحدت آن را، از نو می سازند.
تمایل منظره پردازان امپرسیونیست به ثبت "بیان تصویری لحظه ها" به جای جنبه های
پایدار موضوعات آنها را وادار می کرد تا با نقاشی در فضای باز و اتمام تابلو در نقطه ای
پیش از آنکه شرایط نوری عوض شود، گنجینه ای غنی فراهم سازند. در نقاشی های
آنها نه به رنگ خاکستری و سیاه بلکه به رنگ مکمل نقاشی می شدند. آنان با
"کم ارج کردن خطوط اشیا" ارجحیت خصوط اشیا را گرفتند و نقاشی های امپرسیونیستی
بدل به رنگ آمیزی نور و فضا شدند. بازی نور مستقیم و بازتاب شده با این وجود این
نظریه ها تمامی نقاشان امپرسیونیست حتی مونه که بیشتر از همه مروج نقاشی
در فضای باز بود بیشتر و بیشتر تمایل می یافت تا آثار خود را در کارگاه اصلاح یا رتوش کند. >
با انجام چنین کاری او به یک تناقض ذاتی در رویکرد امپرسیونیستی اعتراف کرد، زیرا
هرچقدر که هنرمند به تاثیر تغییرات جوی حساسیت داشته باشد زمان کمتری برای ثبت
آن پیش از تغییر روی بوم دارد. وی در اکتبر۱۸۹۰ وقتی بر روی مجموعه " کومه ی علف
خشک" کار می کرد نوشت: من به شدت بر روی آثارم کار میکنم و با مجموعه ای
از تاثیرات متفاوت کلنجار میروم، اما در این وقت از سال خورشید چنان غروب می کن
د که نمی توانم خودم را با او همگام کنم" تجربه های اولیه اینان در نقاشی فضای
باز، تابناکی مناظر را تامین می کرد. ولی رُنوار با "رنگ گزینی رنگین کمانی"، زدودن
رنگهای تیره از سایه ها، حذف خطوط مرزی شکل اشیا، گام بلندی در این زمین
ه برداشت. بدین سان، منظره نگاری به هنری بدل شد که در آن نقاش می کشوی
د تصویر منعکس شده بر روی شبکیه چشم را از نو بسازد و معادل کیفیت زنده ی
چشم انداز تابناک را به مدد رنگها بیافریند.
او فامهای خالص را در هم می آمیخت، ولی از رنگهای موضعی نیز یکسره چشم
نمی پوشید. سایه ها را نه با رنگهای خاکستری و سیاه بلکه به مدد مکمل رنگهای
اشیا نشان می داد. با حذف خطوط مرزی، خصلت بارز شکل اشیا از میان رفت و
نقاشیهای امپرسیونیست به تصاویری از نور و جوّ و بازیهای رنگ مستقیم و انعکاسی
بدل شد. در سالهای بعد، مونه تجزیه و تحلیل دریافتهای بصری را با دقت ادامه داد.
پیسارو به نظریه نئوامپرسیونیسم جلب شد. ولی رُنوار با تاکید بر طراحی خطی، به
اسلوبی لطیف در پیکر نگاری زنان برهنه دست یافت. عادت نقاشی کردن در زیر
آفتاب تابان، استفاده از فام های خالص برای انتقال روشنایی طبیعت و کاربست تک
ضربه های قلم مو بر روی بوم، خاص خود امپرسیونیست ها بود.
در دهه ۱۸۹۰، امپرسیونیسم سراسر اروپا را فراگرفت و سپس به آمریکا راه یافت.
ولی مقارن با تثبیت اصول امپرسیونیسم واکنشهایی نیز علیه آن بروز کرد، نقاشی
امپرسیونیستی در آغاز با گنگی و تمسخر مواجه شد. همزمان با دومین نمایشگاه
منتقدی نوشت: پنج یا شش آدم روانی در اینجا گرد آمده اند تا کارهای خود را به
نمایش بگذارند... نمایش رعب آوری است که بیهودگی انسانی تا آستانه جنون برسد.
کسی باید به آقای پیسارو بگوید که آقای عزیز! درختان هرگز بنفش نیستند! آسمان
هرگز به رنگ کَره ی تازه نیست، این که در هیچ کجای دنیا چیزهایی که در تابلویشان
کشیده اند یافت نمی شود!"
در حقیقت، نقاش امپرسیونیست منحصراً توسط كشف و شهود فردی خویش هدایت
می شد و تنها بر صداقت خود اعتماد می كرد و هر یك از آثارش - به عنوان یك كار
خلاقه - اثبات و كشف دوباره ی نقاشی بود. از نظر او، دنیا، یكباره و برای همیشه در
یك قالب ثابت زیست نمی كرد، بكله با هر نظر، در تازگی احیا شده یی دوباره كشف
می شد، و كمترین جلوه ی آن، جزیی از زیبایی متغیر آن بود. چنین آزادی ای، جز به
خشم آوردن مردم آن زمان، چه می توانست كرد؟ مردمی كه دیدشان توسط مدرسه ی
هنرهای زیبا (به عنوان نمودی از تحجر اجتماعی) منجمد شده بود.


 

لینک ثابت   | 

گوگن و سمبولیسم

 

چهارشنبه 1386/07/11-0:30 -هیوایی

 

پل گوگن در پاریس به دنیا آمد. بعد از چند سال که در ناوگان بازرگانی فرانسه خدمت کرد، به دلالی بورس روی آورد، و در فراغت و روزهای تعطیل به نقاشی می‌پرداخت. به تدریج به خرید و گردآوری تابلوهای امپرسیونیستی مشغول شد. از ۱۸۷۵ با پیسارو طرح دوستی ریخت و در نمایشگاه دریافتگری سال ۱۸۸۶-۱۸۸۰ شرکت کرد؛ از ۱۸۸۳ به طور تمام وقت به نقاشی پرداخت. در ۱۸۸۹ با نمادگرایان فرانسوی در پاریس و بروکسل نمایشگاه‌هایی برپا کرد. سال‌های ۱۸۹۱-۱۸۹۳ را در تاهیتی به سر برد؛ بعد به فرانسه بازگشت. از ۱۸۹۵ به بعد در تاهیتی به سر برد. در سال‌های ۱۸۹۸-۱۸۹۹ در نگارخانه ولار در پاریس نمایشگاه انفرادی تشکیل داد. در ۱۹۰۳ در جزایر مارکیز، در جنوب اقیانوس آرام، از دنیا رفت. بعد از مرگ گوگن نمایشگاه بزرگی در «سالن پاییز» در سال ۱۹۰۶ برای بزرگداشت وی برپا گردید و طی آن، گوگ ن به عنوان پیشتاز حرکت‌های ضد‌ناتورالیستی، همچون فوویسم در فرانسه و هیجان‌نمایی در آلمان و کشور‌های دیگر معرفی شد. وی اروپا را ترک گفت و به دنبال یک زندگی ساده و ابتدایی به تاهیتی رفت . زیرا معتقد شده بود که نقاشی در آستانه سقوط به ورطهٔ عوام‌فریبی و سطحی نگری قرار گرفته است، و همهٔ آن هوشیاری و دانایی که در تمدن اروپا بارور شده بود، نوابغ هنر را عقیم می‌ساخت و اجازه نمی‌داد که قدرت و شدت احساسات خویش را صریح و مستقیم ابراز کند. البته گوگن نخستین کسی نبود که چنین نگرانی‌هایی دربارهٔ تمدن داشت. هنرمندان سمبولیست از نظر سبک و روش کار بسیار متنوع بودند. بسیاری از هنرمندان سمبولیست از نوع خاصی تصویر پردازی مشابه به نویسندگان سمبولیست، الهام می گرفتند. اما گوگن و پیروان او از موضوعات متظاهرانه و افراطی کمتر استفاده می کردند و غالبا صحنه های روستایی را بر می گزیدند. با وجود آن که نوعی حس مذهبی شدید و پر رمز و راز، مشخصه ی این جنبش بود، ولی همین حس شدید شهوانی و انحرافی، مرگ، بیماری و گناه از جمله موضوعات مورد علاقه جنبش بود.اگر چه سمبولیسم عمدتا در هنر فرانسه بحث می شود اما تاثیر فراگیر و گسترده تری داشت و هنرمندان مختلفی چون "مونش" به عنوان بخشی از جنبش در مفهوم گسترده ی آن مورد توجه هستند. در مجموع از دیدگاه سمبولیست ها واقعیت آرمان درونی، رویا یا نماد فقط می توانست به صورت غیر مستقیم با واسطه بیان شود، یعنی با استفاده از کلید ها یا تمثیل هایی که نمایانگر واقعیت درونی بودند. پل گوگن که زندگی اجتماعی خود را با کار دلالی سهام در پاریس آغاز کرد از روی ذوق شخصی به نقاشی و جمع آوری آثار هنرمندان معاصر پرداخت. در سال ۱۸۸۹ وی در مقام شخصیت اصلی هنر نوظهور سمبولیسم خوانده شد. پیروان رمزگرای گوگن خود را "نبی ها" ( کلمه عبری به معنای پیغمبر) می نامیدند. نقاش انزواجوی دیگری که توسط رمزگرایان کشف شد: "اودیلن رودون" بود که تخیلی انباشته از اوهام داشت. وی استاد حکاکی روی سنگ و مس برای چاپ تصاویر سیاه قلم بود از رویاهای عجیب و غریب و تخیلات کابوس آسای ادبیات رمانتیک الهام می گرفت. اثر معروفش" چشم بالونی" را به ادگار آلن پو تقدیم کرد. در واقع حکاکی های رودون اشعاری مرئی هستند که عالم وهم انگیز و میت آسای پو را به تصویر کشیده اند. در این اثر چشمی واحد رمزگونه برای به نمایش در آوردن عقل بصیر خداوند است. رودون تمام کاسه ی چشمی را که از حفره اش بیرون آمده به صورت بالونی سرگردان در آسمان نقش کرده است.

 

لینک ثابت   | 

سمبولیسم: Symbolism

 

چهارشنبه 1386/07/11-0:25 -هیوایی

 

سمبولیسم در لغت به معنای رمز گرایی و نمادگرایی است. سمبولیسم، جنبشی نامحسوس در هنر بود که در دهه های ۱۸۸۰و ۱۸۹۰ در ارتباطی نزدیک با جنبش ادبی سمبولیستی در شعر فرانسه ظهور و شکل گرفت. این جنبش واکنشی بود به اهداف طبیعت گرایانه ی مکتب امپرسیونیسم و نیز به اصول رئالیسمی که توسط کوربه وضع شد." نقاشی اساسا هنری عینی است و فقط می تواند شامل بازنمایی چیزهایی شود که واقعی و موجودند... شیء انتزاعی به قلمرو نقاشی تعلق ندارد" موریه شاعر، در تضاد مستقیم با این ایده، مرامنامه ی سمبولیستی را در فیگارو در۱۸ سپتامبر۱۸۸۶ انتشار داد و در آن اظهار داشت: اصل اساسی هنر" جامه پوشاندن به ایده به شکل حسی است" و کلمه ای بود که اولین بار برای نقاشیهای "ونگوگ" و " گوگن" به کار رفت. سمبولیسم واقعیت محض را مبتذل و ناچیز می شمرد و مدعی بود که باید واقعیت را ب ه شکل سمبول(نماد) شناخت درونی هنرمند از آن واقعیت ارائه کرد. در سمبولیسم ذهنیت رمانتیسیسم شکل افراطی به خود گرفت. علاوه بر ذهنیت افراطی، سمبولیستها اصرار داشتند که هنر را از هرگونه کیفیت سودمند بزدایند و شعار" هنر برای هنر" (پارناسین)را ترویج دهند. هدف سمبولیسم حل مناقشه بین دنیای مادی و معنوی است. به همان ترتیب که شاعر سمبولیست زبان شعری را پیش از همه به عنوان بیان نمادین زندگی درونی مورد توجه قرار داد، آنها نیز از نقاشان می خواستند تا بیانی بصری برای رمز و راز بیابند. نمادگرایان بر این باور بودند که تجسم عینی، کمال مطلوبی در هنر نیست، بلکه باید انگارها را به مدد نمادها القا کرد. بر این اساس آنان عینیت را مردود شمردند و بر ذهنیت تأکید کردند. همچنین کوشیدند رازباوری را با گرایش به انحطاط و شهوانیت در هم آمیزند. نقاشان سمبولیست تصور می کردند رنگ و خط در ماهیت خود قادر به بیان ایده هستند. منتقدین سمبولیست بسیار تلاش داشتند تا بین هنرها و نقاشی های رودن که با اشعار بودلر و ادگار آلن پو قابل قیاس بود و با موسیقی کلود دبوسی توازی هایی برقرار سازند. از این رو سمبولیست ها بر ارجح بودن ذهنیت وانگیزش بر توصیف( یا نمایش) مستقیم و صریح تشبیهات تأکید می ورزیدند .

 

لینک ثابت   | 

تئاتر بوآل

 

سه شنبه 1386/07/10-12:27 -هیوایی

 

اگوستوبوآل‌ در‌ 1931 در شهر‌ ريودژانيروي برزيل ‌متولد شد. در دانشگاه كلمبياي نيويورك شيمي و تئاتر ‌خواند و از‌ 1956-1971 مسئول‌Teatro de Aren در شهر سائوپائولو بود. ا‌و در‌ 1971در بوينس آيريس زندگي می‌کرد و در‌ ‌1978 ـ 1979 در دانشگاه سوربن پاريس ‌استاديار دانشگاه بود؛ ‌در همان سال نيز آموزشگاه بوآل را تأسيس ‌كرد. بوآل به عنوان استاد تئاتر، كارگران‌، نمايشنامه‌نويس و نظریه‌پرداز تئاتر شناخته شده است. او از‌ 1986 به وطن خود، برزيل، بازگشت. در اواخر دهه 50 تا شروع دهه 70 ميلادي‌ شيوه‌اي جديد از تئاتر مردمي‌ در سائوپائولو ‌به‌وجود آمد كه به سرعت در امريكا‌ي لاتين رشد كرد‌. اين شيوه جديد با نام اگوست بوآل عجين شد‌. در آموزشگاه بوآل نمايشنامه به صورت گروهي نوشته و اجرا مي‌شد. اين نمايشنامه‌ها كه اكثراً داستان زندگي مردم‌ زحمتكش بود، بيشتر در روستاها و محله‌ها‌ي فقيرنشين و براي بي‌سوادان اجرا مي‌شد. بوآل به‌دنبال تكنيكي تئاتري بود كه تماشاگر نه فقط تماشاگر، بلكه شريك در نمايش نيز باشد. اين شيوه به تئاتر محرومان معروف شد. يكي از نكاتي كه اين شيوه نمايشي را از دیگر شيوه‌ها متمايز مي‌كند‌، اين است كه موضوع آن آرزو و خواست و دلمشغولي مردم است و شرايط زندگي آنان را به صحنه مي‌كشد. بوآل خود چنين مي‌گويد‌"اين شيوه نشان مي‌دهد مردمي كه از راه كار، عادات و تاريخشان فريب مي‌خورند چگونه مي‌توانند زندگي خودرا تغيير بدهند‌؛ زيرا هر چيزي در تغيير كردن معنا مي‌يابد‌. مردم بايد براي اين تغييرات در زندگي روزمره آماده بشوند" بوآل براي اين آماده شدن از نمايش استفاده مي‌كرد.

 

لینک ثابت   | 

درگذشت مارسل مارسو آخرين سلطان پانتوميم

 

دوشنبه 1386/07/09-19:16 -هیوایی

 

مارسل مارسو، آخرين سلطان بازمانده‌ نمايش صامت، شنبه‌ گذشته در‌ 84 سالگي در‌گذشت. مارسو، ملك الشعراي ‌سكوت‌(‌لقبي كه به او داده بودند) دلقكي غمگين با صورت سفيد‌ و ژاكتي راه راه بود كه تئاتر مدرن را تغيير داد. مارسو در 1947 با خلق شخصيت‌"‌آقاي بيپ"‌ به شهرت رسید كه با چهره‌ سفيد شده‌اش ماجراهاي كمدي و تراژيكي‌ را به وجود‌ مي‌آورد. مارسو پس از موفقيت در عرصه‌‌ تئاتر و تلويزيون آمريكا دراواسط دهه‌ 1950، "‌بيپ" ‌را در كشورهاي گوناگون دنيا اجرا كرد. او مدير شركتي بود كه بعدها به تنها شركت توليد كننده‌‌ پانتوميم در دنيا تبديل شد. مارسو نمايش‌هاي صامت متعددي را‌‌ روي صحنه برد و شيوه‌‌ اجراي مختص به خودش را خلق كرد كه فقط براي حركت يك دست، 250 نوع حركت در آن پيش بيني شده بود. از بازيگران مشهوري نظير گري كوپر گرفته تا ديويد كاپرفيلد، شعبده باز معروف، تحت تاثير شيوه‌ بازيگري مارسو بوده‌اند. مارسل منگل مشهور به مارسو در 1923 ‌‌در استراسبورگ فرانسه به دنيا آمد و پدرش یهودی بود. ‌در جريان جنگ جهاني به جنوب غربي فرانسه گريخت‌ و همراه ‌با نوجوان يهودي ديگري از اين كشور در خانه‌هاي امن پنهان شد. در آن ايام او با تقليد از چارلي چاپلين‌ بچه‌هاي ديگر را سرگرم مي‌كرد. بعدها ‌به نهضت مقاومت پيوست و نامش را به مارسو تغيير داد تا ريشه‌ يهودي‌اش را پنهان كند. پدر او ‌در ‌1944 در آشوويتس كشته شد. يك روز پس از مرگ مارسو، نيكولاس ساركوزي، رئيس، جمهور فرانسه،‌ این‌گونه از مرگ او اظهار تأسف کرد:"‌يكي از برجسته‌ترين سفراي فرانسه" درگذشت

 

لینک ثابت   | 

پرسش و پاسخ با ((یرژی گرتوفسکی))

 

سه شنبه 1386/05/30-0:27 -هیوایی

 

شما كساني را كه مي‏توانيد به آن ها كمك كنيد، چطور تشخيص مي‎‏دهيد؟
در بيشتر وقت ها يك مصاحبه‌ درست و حسابي كافي است. از سوي ديگر
ما بعد از يك فصل كاري آماده‏ايم تا تصميم بگيريم. "Acting therapy" به توجه
مخصوص و از نزديك به هر فرد، نياز دارد. اين كار در هر دوره در گروه‏هاي كوچكي
انجام مي‏شود. در ابتدا ما بايد بتوانيم تعداد زيادي از دعوت ‏شدگان (و يا درخواست‏ كنندگان)
را راضي به مشاركت نماييم. با اين هدف است كه يك سري كارگاه كه حدود
دو هفته يا كمتر طول مي‏كشند، سازماندهي مي‏كنيم. علاوه بر اين، غيرقابل تصور است
كه از آدم‏هايي كه شغل دارند و كار مي‏كنند بخواهيم شغل‌شان را براي چندين ماه رها كنند.
رويكرد دوم اين مركز متفاوت است. ما به آن مي‏گوئيم: پيش به سوي كوه‏هاي موازي
(2). ولي اين فقط يك تصوير ذهني است. در كشورهاي انگلوساكسون طرحي داريم
به نام"پروژه ويژه" در بقيه كشورها كارهاي ما را با عنوان فعاليت‏هاي پاراتئاتري مي‏شناسند.
ما اين نوع تجربه‏ها را در 1970‌‌ آغاز كرديم. حالا اين‏ها ديگر چيزي جز پرسشگري
درباره يك پژوهش نظام‏مند نيستند: ما در جستجوي فهم اين هستيم كه ملاقات
بين دو نفر آدم واقعاًً چه معنايي دارد. بين يك فرد و ديگران. رويارويي او و فضا
(خواه باز يا بسته) رويارويي او با واقعيت‏هاي زنده و احساسي در جهان اطرافش.
بايد اين نكته درباره فعاليت‏هاي اين مركز روشن شود كه چنين فرايندي هيچ ربطي
به گروه درماني(3) و يا سوسيودرام ندارد؛ هيچ ربطي به نوع بي‏نظمي رايج در‌"
رها شدگي" و كليشه‏هاي مربوط به "خلاقيت‏هاي جمعي" نيز ندارد. مي‏شود
آن را با بداهه‏سازي در موسيقي جازِ كلاسيك مقايسه كرد؛ با اين تفاوت كه
ما در مرحله ي موسيقايي متوقف نمي‏شويم. ما تمام تكانه‏ها را كشف مي‏كنيم،
تمام آن چيزهايي كه مي‏تـوانند فرد را به جهـان بـدوي نزديك‏تر كنند. بنابراين فرد
بايد بپذيرد تا همراه با ما تمام دفاع هايش (سدهايش) و كُدهاي عادت شده
در عملش را نابود سازد؛ اين امر به انضباط بسيار شديدي نياز دارد.
در اين جا قرار نيست كه با فرد مثل يك ابزار(4) رفتار شود؛ چيزي شبيه به تمرين
مقابله با كمرويي يا تمرين تسلط بر خود و يا مقابله با ضعف‏هاي فردي از راه به كار
گرفتن چيزهاي مصنوعي مثل مواد مخدر و يا الكل؛ در اين جا ما به هيچ وجه نمي‏خواهيم
كه فرد نقش بيننده(5) يا مشاهده‏گر را بازي كند. كسي كه در اين جا درگير مي‏شود،
در مسير فعال شدن قرار مي‏گيرد.
درگير چه چيزي مي‏شود؟
درگير نوعي عمل خلاقانه كه هدفش خود فرد است و پيام آن نيز به خود فرد مي‏رسد.
ما "كار" را براي تماشاگران آماده نمي‏كنيم؛ بلكه يك حركت ايجاد مي‏كنيم كه
فقط مي‏تواند شامل خود فرد شود. او مي‏تواند بگويد كه "كار" حركتي است
به سوي فرا گذشتن از خود؛ از چيزهايي كه او آن ها را به عنوان سَدهاي(6)
بدني‌ا‌ش مي‏شناسد. به هر حال اگر اصرار داشته باشيم كه از يك واژه گنگ
و غيردقيق استفاده كنيم، بايد بگويم: سَدهاي روحي.(7)
هدف اين بخش از كارگاه افرادي هستند كه به اين نوع تجربه احساس نياز مي‏كنند؛
اين كه در يك گروه هنري يا تئاتري عضويت دارند يا ندارند، اهميتي ندارد.
مثل هميشه راحت‏تر است كه منظورم را با حذف كردن، مشخص كنم.
من ابتدا با آن چيزهايي آغاز مي‏كنم كه به كار ما ربطي ندارند. اين كار براي
كساني كه مي‏خواهد تا به سادگي در زندگي يا تئاتر يا در بازيگري پيشرفت
كنند، نيست. واضح است كه رها كردن بازي‏هاي بازيگرانه هر روزه براي هميشه
، كشنده و وحشتناك خواهد بود؛ اما در اين جا بايد همه آن چيزها فراموش
شوند. همچنين براي فردي كه به طور كلي از اعتماد داشتن به خودش عاجز
است و يا فردي كه فقط احساس شك و ترديد دارد و از بدنش بيزار است
نيز طراحي نشده است. همين طور براي كسي كه مشكل‏هاي رواني‏اش
خيلي قوي است، طوري كه از تعامل او با ديگران از ارتباط او با دنياي واقعي
جلوگيري مي‏كند، به درد نمــي‏خورد. ايــن‏ها همگـي خارج از حد توانايي
ماست. در اين جا نيز آدم‏هاي فوق‏العاده‏اي ]استثنايي[ هستند كه فكر
تحليلگر‏شان به شكل پايدار بر تكانه‏هاي آني و بي‏واسطه‏شان غالب آمده است.
آن‏ها حتي در احساس درد و هنگام رنج كشيدن نيز مي‏دانند چطور به آن
سوي شرطي شدن‏هاي روزانه‏شان بروند. نويسندگان – اين مشاهده‏گران
پرشور جهان– در فرايند نوشتن به سادگي به اين هدف دست پيدا مي‏كنند؛
بنابراين در طول وركشاپ هيچ چيز جديدي به آن ها پيشنهاد نخواهد شد.
حتي اگر خودشان مخالف اين حرف باشند. از سوي ديگر مي‏توان گفت كه
كارگاه به كسي ممكن است كمك كند كه مشتاق و كنجكاو است تا با
مجموعه‏اي از آدم‏ها، كه او مي‏تواند آن ها را از خودش بداند در حالي كه نمي‏خواهد
خودش را تحميل كند، رابطه برقرار كند. بنابراين شايد اين كارگاه در مورد فردي كه
نمي‏خواهد با خواسته‏هايش بقيه افراد را مورد ظلم قرار دهد، سودمند باشد.
شما داوطلب‏ها را چطور انتخاب مي‏كنيد؟
اين يك انتخاب دوطرفه است. ما از يك گفت‌وگو شروع مي‏كنيم. اگر آن ها در اين
بخش به روشني دليل ادامه دادن را كشف كنند، يك قرار ملاقات مي‏گذاريم. اين
قرار مي‏تواند در شرايطي شبيه به كارگاه اتفاق بيافتد؛ اين خودش مي‏تواند يك
كارگاه‌ باشد يا يك نوع مقدمه؛ من هنوز نمي‏دانم، ولي اين كار تحت هيچ شرايطي
شبيه به امتحان، آزمون يا تست‏هاي مرسومِ بازيگري در سينما نيست. گروهي بين
پنج تا بيست نفر تشكيل مي‏شود. ما تمام تلاشمان را مي‏كنيم تا بيشترين تعداد را
از بين داوطلبان انتخاب كنيم. آن ها همواره از ما مي‏خواهند تا جدول زماني كارمان
را به صورت كارگاه‌‏هاي دوره‏اي در زمان‏هاي مختلف در بياوريم. دو يا سه دوره كوتاه
سازماندهي شده‏اند و به زودي آغاز خواهند شد. همه كساني كه به ما مي‏پيوندند
در يك مسير پويا(8) شركت كرده‏اند. در ميان آن ها هيچ تماشاگري وجود نخواهد داشت

منبع:ایران تئاتر.

 

لینک ثابت   | 

اثر جدید گروه هیوا

 

جمعه 1386/05/12-23:48 -هیوایی

 

پرفرمنس((سمفونی شلوغ))به کار گردانی غزال شمیم در موسسه ((new art))
به روی صحنه می رود.از جمله بازیگران این اثر می توان از رویا شایقی ،سپیده شکوهی
و مسعود قراگزلو نام برد

 

لینک ثابت   | 

شب به خیر هیچ کس درمرحله پیش تولید

 

چهارشنبه 1386/03/30-0:33 -هیوایی

 

فیلم کوتاه ((شب به خیر هیچ کس))،جدیدترین پروژه کارگاه نمایش هیوا

در مرحله پیش تولید قرار دارد. ژانر این فیلم اجتماعی است و

تهیه کنندگی این فیلم را نیوشا عابدینی بر عهده دارد.

 

لینک ثابت   | 

رابرت ویلسون

 

سه شنبه 1386/03/29-2:12 -هیوایی

 

رابرت ويلسون ، متولد ٤ اكتبر ١٩٤١ در تگزاس  است.  پدرش وكيل و

مادرش رقصنده بود . ويلسون در كودكی دچار نوعی عقب ماندگی زبانی

بود . خانم „بيردهوفمن“ كه خود رقصنده بود ، در هفده سالگی  به او كمك

كرد تا بر اين بيماری غلبه كند .  او اولين درسهای خود را در مدرسه ی تئاتر

برای كودكان در زادگاهش فرا گرفت . ويلسون  در جوانی پس از به پايان

رساندن تحصيل در رشته ی „ اقتصاد صنعتی „ ، در رشته ی „معمار داخلی

„ ثبت نام كرد و شديدا تحت تاثير اين رشته قرار گرفت . او در دوره ی دانشجويی اش ،

  در پروؤه های مختلف تئاتری نيز شركت می كرد . او در ضمن بعنو ان 

معلم كودكان عقب مانده نيز كار می كرد . ويلسون اولين گروه تئاتری را

 كه در سال ١٩٦٨ تشكيل داد را مدرسه ی بيرد هوفمن نام نهاد . ويلسون

 يكی از پركارترين و جهانی ترين كارگردانهای تئاتر معاصر است . پروؤه های

او در اكثر كشورهای جهان به زبان همان كشورها كار شده و بروی صحنه

رفته است . (نمايش „ كا ماونتين „ را در سال ١٩٧٢ در شيراز به اجرا در آورد

. مدت زمان اين نمايش ٧ روز  - بدون تنفس - بوده است . )  يكی از ويؤگی های

 مهم او اينست كه علاوه بر كارگردانی ، طراحی صحنه و نور نمايشهايش را

 نيز خودش انجام می دهد . از همكاران مهم او در طول فعاليتهايش می توان

از فيليپ گلاس ( آهنگساز ) ، سوزان زونتاگ (نويسنده ) و هاينر مولر

 ( نمايشنامه نويس ) نام برد . معروف ترين آثار نمايشی او عبارتند از

: „ نامه های ملكه ويكتوريا ( ١٩٧٤ ) „ اينشتاين در ساحل „ (١٩٧٦ ) ،

 „ صبح يك روز زيبا „با بازی خانم  جسی نورمن ،١٩٨٢) ، „ جنگهای داخلی

 „ ( ١٩٨٤ ) ، „ هملت ماشيناز هاينر مولر ، (١٩٨٦ )، „پارسيفال „

 ( ١٩٩١ ) ، „ بيماريی كه نامش مرگ بود „ (١٩٩١) ، „ آليس در تختخواب

 „ ( به نوشته ی سوزان زونتاگ ، ١٩٩٣ ) ، „ اورلاندو „ ( با بازی ايزابل هوپرت

 ، ١٩٩٣ ) ، „ هانيو/ هاگورومو „ ( بر اساس نوشته ی يوكيو می شيما ، ١٩٩٤ )

 ، „ به زير سايه ی اين صخره ی سرخ بيا ! „ ( از تی. اس. اليوت ، ١٩٩٤ )

 ، „ هاملت ، يك مونولوگ „ ( ١٩٩٥ ) ، „ برف در مزا ، پرتره ی مارتا گراهام

„ ( ١٩٩٥ ) ، „ سه راهب در سه پرده „ ( ١٩٩٦ ) .

 در ضمن ويلسون مجسمه ساز و طراح در هنرهای تجسمی

 نيز هست و تا بحال بيش از ٦٠ نمايشگاه از آثار او در جهان برگزار شده است

 

لینک ثابت   | 

پدر تئاتر مدرن

 

پنجشنبه 1386/03/03-17:33 -هیوایی

 

 

ژاك كوپو(Jacgues Copeau) 1949 – 1879 . نويسنده، كارگردان و مدرس

 تئاتر فرانسوي به مانند آدولف آپيا و گردون كريك در جست‌وجوي مدخلي جديد

جهت احياي نقش اجراگر در تئاتر بود.
وي فعاليت‌هاي خود را به عنوان منتقد، روزنامه‌نگار و نمايشنامه‌نويس آغاز كرد.

كوپو در 1913 مؤسسه تئاتري خود را با نام"كبوتر خانه قديمي" (Vieux Colombier)

 در پاريس تأسيس كرد و با بيانيه‌اي تحت عنوان"تلاش براي بازساخت دراماتيك" فعاليت‌هاي

 هنري خود را رسماً آغاز نمود و براي سال‌هاي متمادي با اعضاي گروهش به كار پرداخت.

 دغدغه اصلي كوپو مقولات آموزشي تئاتر است. وي بر اين اعتقاد بود كه بازيگر بايد به

 شكلي همه جانبه تحت آموزش قرار گيرد و به همين جهت بازيگر تئاتر نيازمند يك

 دوره طولاني و كامل تحصيلي است. در تعقيب اين ايده وي در 1924 جريان تئاتر رسمي

 را رها كرده و همراه با تني چند از همكارانش در زادگاه خود"موتوري" واقع در ناحيه

"بورگوندي" فرانسه گروهي را تحت عنوان مقلدين(Les Coiams) تأسيس كرد. اين

گروه با برگزاري تورهاي تئاتري در روستاها و شهرهاي كوچك به موفقيت زيادي

 دست يافت و همين امر باعث شد كه گروه تصميم به سفرهايي بزرگتر در سراسر

اروپا بگيرد. دكترين گروه مقلدين بعدها به وسيله"باربا" و تحت عنوان تئاتر سوم پيگيري شد.

 كوپو در طي اين سفرها به نگارش تجربيات آموزشي خود در زمينه بازيگري پرداخت.

 گروه مقلدين بيش از متن روي بازي(Jou) توجه داشتند.
اين يادداشت‌ها شكلي از پيش‌بيني را رقم مي‌زند، پيش‌بيني رويدادهايي

 كه بعدها در اواسط قرن بيستم در حوزه تئاتر روي داد.
اِتين دوكرو(Etienne Deceroux) يكي از نامدارترين شاگردان كوپو كه بعدها به

 عنوان استاد مسلم ژست شناخته شد با گسترش دادن نظريات و تأكيدات

كوپو بر كيفيات فيزيكي بازيگر ميم مدرن را وجهي پايدار بخشيد. آراء و دوكرو

باعث پديداري ميم پست مدرن به عنوان هنري تجديد حيات يافته گشت.

 

لینک ثابت   | 

پدیده موسیقی

 

پنجشنبه 1386/02/27-10:3 -هیوایی

 

محسن نامجو خواننده، موسیقی‌دان و ترانه‌سرا، متولد اسفند ۱۳۵۴ در تربت

جام است.

نامجو آموزش موسیقی را از نوجوانی بانت خوانی و آواز آغاز کرده، و سپس

  ردیف موسیقی ایرانی را ابتدا نزد استاد شاکری و سپس  نصرالله خان  ناصح‌پور

که یکی از برجسته‌ترین ردیف‌دانان ایران است آموخت. او پس از شروع به تحصیل

 رشتهٔ موسیقی در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سبک‌های دیگر موسیقی جهان آشنا شد،

 و پس از مدتی در بهمن ۷۶ با نفی برداشت متعصبانهٔ موجود در دانشگاه، تحصیل را

 نیمه‌کاره رها کرد و فعالیت خود را به شکل تجربی و غیر آکادمیک ادامه داد.

مشخصهٔ آثار نامجو «تلفیق» است: تلفیق سبک‌های مختلف موسیقی ایرانی و

خارجی و تلفیق اشعار کلاسیک با شعرهایی که خود می‌سراید. در موسیقی‌های

او گوشه‌هایی از سبک‌های راک، سنتی، بلوز، جاز و محلی به گوش می‌رسد.

از شعرهای مولوی و جامی گرفته تا شاملو و براهنی در آثار او به گوش می‌رسد که

گاهی عباراتی کوچه‌بازاری در میان ابیات آنها اضافه شده. او در این باره می‌گوید

: «تلفیق از نظر من اپیدمی زمانه‌است. تلفیق موسیقیایی دو شکل دارد، یکی

 تلفیق ابزار است، مثلا قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و

دیگری تلفیق گام که تا به حال کمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده، مثلا

کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»

نامجو در خوانندگی از صداهای نامتعارف نیز استفاده می‌کند. به گفتهٔ خودش

این مسأله حاصل این است که به حنجره به عنوان یک ابزار صوتی نگاه می‌کند،

و در نتیجه بی آن که در بند سبک‌های خوانندگی باشد، هر صدایی از خود درمی‌آورد.

یکی از دلایلی که به گفته خود نامجو باعث خلاقیت بیشتر او در زمینه موسیقی

تلفیقی شده‌است ساز زدن با گروه‌های موسیقی زیر زمینی در مشهد و سپس

 تهران می‌باشد. از جمله می‌توان به گروه‌های ماد (عبدی بهروانفر- نوید اربابیان-علی باغ فر)

و گروه پرساووس (مازیار محمدی-محمد قاسمی-شهرام لشگری) اشاره نمود

نامجو پنج آلبوم آماده انتشار دارد که با اخذ مجوز منتشر خواهد شد

یکی از آهنگ‌های او با نام بگو بگو در جشنوارهٔ موسیقی وب‌گاه تهران اونیو

در سال ۲۰۰۴ دوم شد.

منبع:بی بی سی فارسی

 

لینک ثابت   | 

بیانیه تئاتر مرگ (قسمت دوم)

 

پنجشنبه 1386/02/27-9:47 -هیوایی

 

 

 

1- [موضوع اصلي كريگ(1): بازگرداندن عروسك. حذف بازيگر زنده.

انسان ـ مخلوقي طبيعي ـ بيگانه‌اي كه به ساختار انتزاعي اثر هنري

تجاوز مي‌كند.]
بر طبق نظريات گوردن كريگ جايي در امتداد سواحل رود گنگ(در هندوستان)

 دو زن به ناچار مسير خود را به سمت معبد عروسك مقدس كج كردند.

 عروسكي كه با حسد، تئاتر و حقيقت آن را نزد خود پنهان كرده بود. آن

دو زن بر نقش و اهميت اين موجود كامل در روشن ساختن ذهن انسان

انديشمند به وسيله مفهوم مقدسِ وجود الهي و درخشش او رشك ورزيدند.

 آن دو با مشاهده حركات و آرايش شكوه‌مند عروسك به تقليد از او پرداخته و

 نقشي مبتذل و عاميانه را براي عموم مردم ايفا نمودند. در نهايت آن گاه كه

بناي يادماني را شبيه به معبد مقدس عروسك براي خود سفارش دادند، تئاتر

مدرن آفريده شد. بنيادي هياهوگر براي خدمت به همگان؛ و در اين بنيان‌گذاري

بود كه بازيگر ظاهر گشت. كريگ در دفاع از نظريات خود به ذكر گفته‌هايي از

النور دوسه(2) مي‌پردازد:«براي حفظ تئاتر بايد به تخريب آن پرداخت. لازم است

 كه تمامي بازيگران چه زن و چه مرد در اين طاعون بميرند. اين براي تمامي آنان

كه خواهان ارائه كنشي ناممكن در هنر هستند، الزامي است.»
2- شرح كريگ: [انسان ـ بازيگر با حذف عروسك، بر جاي او نشسته و

 در نتيجه باعث مرگ تئاتر شده است.]
وقتي كريك مي‌گويد:«من در تمامي مراحل سخت و مهم فعاليت‌هايم، خواستار

بازگشت تئاتر تخيليِ فوق عروسك هستم.» معلوم است كه عوامل بسياري بر

 اين انسان آرمان‌گرا تأثير گذاشته است. او‌ در ادامه مي‌گويد:«و آن گاه كه فوق

عروسك ظهور كند مردم بار ديگر به مانند گذشته توانايي اين را خواهند يافت كه

به پرستش شادكاميِ وجود پرداخته و مرگ را به شكلي نشاط‌آميز، احترام و بندگي كنند...»
كريگ از زيباشناسي سمبوليسم(3) الهام گرفته بود. وي ملاحظه كرد كه انسان

 فاعلي است با احساسات و تمايلات لذت جويانه غيرقابل پيش‌بيني.
همين امر باعث شد كه انسان به عنوان عنصري كاملاً بيگانه اما همجنس طبيعت

و ساختار يك اثر هنري، اصول بنيادين خود را تخريب كند: اصلي به نام"پيوستگي".
در قرن نوزدهم نه تنها نظريات كريگ بلكه تمامي تا ملاقات و برنامه‌هاي استادانه

 سمبوليسم(كه در زمان خود بسيار تأثيرگذار بود) از ايده اعلامِ"آغاز دوران

و هنر نوين" حمايت كردند. هاينريش فون كلايست(4) ارنست تئودو آمادئوس

هوفمان(5)، ادگار آلن‌پو(6) از اين جمله‌اند. صد سال پيش كلايست با ارائه

 برخي دلايل(به مانند كريگ) خواهان آن شد كه عروسك جاي بازيگر را بگيرد.

 وي معتقد بود كه ارگانيسم انساني براي قوانين طبيعت به مثابه بيگانه‌اي است

 كه به داستان تجاوز مي‌كند. اين تجاوز، به اعتقاد كلايست ريشه گرفته از اصول

 ساختاري انسان و خصلت‌هاي روشنفكري اوست. همين علت براي نقد و تأكيد

 وي بر محدود بودن ظرفيت انساني كافي بود. كلايست بر اين نكته نيز تأكيد داشت

 كه انسان دائماً به وسيله خودآگاهي كنترل مي‌شود و اين خودآگاهي مرتباً به حذف

 ظرافت و زيبايي مي‌پردازد.
3- [از زهدگرايي رمانتيك و آفرينش‌هاي تصنعي بشر در قرن نوزدهم تا

 عقل‌گرايي ذهني ـ انتزاعي در قرن بيستم]
به نظر مي‌رسيد در عقل گرايي كه راهي مطمئن براي خروج انسان انديشمند از

تاريكي بود ناگهان و به شكل فزاينده، عناصري چون همزادها(Doubles) ، مانكن‌ها

 پديده‌هاي خودگردان و كوتوله‌هاي هنري پديدار گشتند.
صنايع و آثار هنري تصنعي پديده‌هايي مضحك و تقليدي از طبيعت بودند. حاملان ابتذال

خالص روياهاي بشري حاملان مرگ هراس و وحشت او. درون نيرويي ناشناخته،

 اعتقادي نوين زاده شد. جنبش مكانيكال اشتياقي براي ابداع و برتري ماشينيسم.

سلطه‌ايي تمام و كمال كه نشاط‌ گرفته از ضعف ارگانيسم انساني بود.
تمامي اين رويدادها با حاشيه‌هاي شارلاتنيسم همراه شد. تجاوز، تخلف و كابوس،

جادوگري، اعمال نامشروع... اين داستان علمي تخيلي آن روزگار بود. ذهن شيطاني

 انسان چيزي را به نام"انسان مصنوعي" خلق كرد.
از سوي ديگر، اين خود دلالتي بود بر از دست دادن ايمان به طبيعت و فراموش شدن

 حوزه‌هايي از فعاليت انسان كه به شدت با طبيعت در پيوند بود. به شكلي كاملاً متناقض،

از رمانتيسم شدت يافته تا ناديده گرفتن حق طبيعت در آفرينش(كه به شكل فزاينده و

 خطرناكي سعي بر مستقل شدن و فاصله گرفتن از طبيعت داشت)، شكلي از عقل گرايي

 و يا حتي نوعي جنبش ماترياليستي پديدار گشت و پس از آن تفكر انتزاعي،

 ساختگرايي، كاركردگرايي، ماشينيسم و در نهايت ناب گرايي بصري پديدار گشته

 و تنها حضور فيزيكي يك اثر هنري به رسميت شناخته شد. اما ريشه‌هاي اين

خواب مصنوعيِ مخاطره‌آميز به هيچ وجه براي عصر تكنولوژيك و علمي جذاب نبود.
4- [دادائيسم با معرفي اشياء حاضر و آماده(Ready made) به مثابه

عناصر زندگي روزمره به عنوان امري الزامي به وسيله سمبليسم هنري

به رسميت شناخته شد و به تخريب پيوستگي و مشابهت‌هاي موجود در

اثر هنري پرداخت. آرنوو(Art nouveau) (7) و كريگ]
اما اجازه دهيد به مقوله عروسك كريگ بازگرديم. امروزه ايده كريگ در جهت تعويض

 بازيگر زنده(Live) با يك مانكن(مخلوقي مكانيكي) براي يافتن و حفظ پيوستگي

كامل در يك اثر هنري، ناتوان است. تجربيات اخير هنري به تخريب وحدت ساختاري

 اثر هنري پرداخته است. اين تخريب به وسيله معرفي عناصر خارجي در كلاژها و

سر هم سازي به وقوع پيوست. پذيرش واقعيتي به نام اشياء حاضر و آماده و نيز

پذيرش بي‌چون و چراي نقش شانس و قرار دادن اثر هنري روي مرز بين واقعيت

 زندگي و داستان، به وسواسي بي‌معني منتهي شد كه از شروع قرن بيستم

يعني دوران سمبوليسم و آرنوو، دو راه حل ممكن را پيش پا گذاشت كه بايد يكي

 برگزيده مي‌شد: يا هنر مستقل و ساختارهاي روشنفكرانه يا طبيعت‌گرايي. وقتي

 تئاتر در دوران ضعف خود تسليم زندگي ارگانيگ انسان و قوانين آن شد. به شكلي

خودكار و منطقي با ايده تكرار و تقليد از زندگي و فرم‌هاي آن موافقت كرده و به ارائه

 و بازآفريني آن پرداخت.
در شرايطي متضاد، در دوران قدرتمندي و استقلال، هنر تئاتر توانست خود را از قيد

 فشار وارده از طرف انسان و زندگي او آزاد سازد.
تئاتر در چنين شرايطي پديده‌اي هم رتبه با زندگي را مي‌آفريد. حتي زنده‌تر

 از زندگي! تجريد فضا و زمان در تئاتر مستقل قادر بود تا به يكپارچگي تمام و كمالي

 نائل شود. اما امروزه اين توانايي‌ها براي شرايط جديدي كه در هنر رخ داده به عنوان

 روشي جايگزين(Alternative) نه مناسب و نه معتبر است.
ظهور مفهوم واقعيتِ"حاضر و آماده" كه از زندگي استخراج و امكان ضميمه كردن

و كامل ساختنش درون يك اثر هنري تبديل به امري فريبنده شده از بنا نهادن واقعيت

 در هنر، آفرينش‌هاي انتزاعي و حتي از خلق جهان سورئاليستي نيز قوي‌تر است.

 بسيار نيرومندتر از"اعجاب‌انگيز" اندره برتون(8)
هنر اتفاقي(Hoppening) و محيطي با نيروي آني خود، با تمامي قلمرو واقعيت

ارتباطي دوباره برقرار ساخته و آن را تسخيره نموده و با ناچيز شمردن زمان و پاكسازي

 پاره سنگ‌هاي مقصود زندگي به هدف خود نائل شده است. اين به اصطلاح احكام زندگي

و واقعيت از حيطه تجربيات عملي زندگي خارج و منحرف شده و تصورات انساني

را بسيار قوي‌تر از واقعيت سورئاليستيِ‌ روياها تحت تأثير قرار داده است. در نتيجه هراس

 از مداخله مستقيم زندگي انساني در هنر به چيزي خارج از موضوع تبديل شد.

 

لینک ثابت   | 

تادئوس كانتور بخش اول

 

سه شنبه 1386/02/25-7:3 -هیوایی

 

تادئوس كانتور Tadeusz Kantor (90-1915) طراح، نقاش و كارگردان
لهستاني به عنوان يكي از غيرعادي‌ترين هنرمندان نوگراي تئاتر‌ به خاطر خلق
آثار نامتعارف به شهرت رسيد. وي فعاليت‌هاي هنري خود را با نقاشي و طراحي
صحنه آغاز كرد، اما سريعاً به سمت هنر تئاتر اتفاقي گرايش يافت. ديدگاه وي
براساس بازتعريف زبان تئاتر و در طي يك پرسش ثابت، درباره رابطه فضاي اجرا و
اجراكننده شكل گرفت.
كانتور با تأسيس شركت تئاتر كريكوت 2 (Cricot2) در 1955 دست به خلق آثاري
همه جانبه زد. شهر فرهنگي كراكوي لهستان براي كانتور و همكارانش كه اكثراً
نقاش بودند تبديل به مركز فعاليت‌هاي هنري شده بود. وي در 1975 يكي از مهمترين
آثار خود"كلاس مرده" را با مضموني كاملاً سورئاليستي درباره مرگ و با بهره‌گيري از
هنرمنداني از تمامي سنين اجرا كرد. وي به خاطر اين نمايش جوايز معتبري را در اروپا
و آمريكا دريافت كرد. سبك نمايشي"كلاس مرده" در نمايش‌هاي ديگر او مثل"ويله پوله، ويله پوله"
(1982)، "بگذار هنرمند بميرد" (1985) و نمايش"ديگر باز نخواهم گشت" (1989)
به وسيله كانتور پيگيري شد. وي توليدات هنري خود را با گروه كريكوت تا زمان مرگ
ادامه داد. "امروز، روز تولد من است" (1990) آخرين اثر نمايشي كانتور بود كه با
مرگ وي قرين شد.
مانيفست مرگ كانتور كه يكي از سه بيانيه او به شمار مي‌آيد، نشان دهنده چگونگي
گسست وي از تمامي سنت‌هاي تئاتري قديمي و جديد اروپايي است. وي تمامي
دغدغه‌هايش را در ابژه تاتريكال خلاصه مي‌كند و بازيگر را به عنوان شيء در وضعيتي
قرار مي‌دهد كه بر عناصر بصري او تأكيد بيشتري شود.
بدين ترتيب تئاتر كانتور تئاتري كاملاً بصري(Visual) قلمداد مي‌شود. هنر كانتور روندي
است با دو عنصر موازيِ كنش و اتفاق كه در كنار هم سيماچه وضعيت انساني را
بازنمايي مي‌كنند؛ تفسير تاريك از زندگي انسان مدرن
منبع:
اين نوشتار برگرداني است از:
Kantor – T.(1984) The Theatre of Death: A Manifesto.
Twentieth century Polish theatre. English Trans.
C. Itzin/ London: john Calder: 97 – 106.

 

لینک ثابت   | 

نگاهي به تجربيات"لزلي هيل" در حوزه هنرهاي اجرايي در گفت‌وگو با او(بخش اول)

 

سه شنبه 1386/01/21-2:24 -هیوایی

 

پرفورمنس را چگونه آغاز كرديد؟
لزلي: من‌ تجربه كوتاهي در تئاتر و تصوير داشتم، اما به نظرم انتقال من
به سوي Live Art يا پرفورمنس واقعاً از نويسندگي نشأت مي‌گرفت. در اوايل
دهه 90 اصطلاح"خود افسانه نويسي"(15) آنرده لرد(16) مرا جذب خودش كرد
و من روي چندين خود افسانه نويسي كه به نظر مي‌آمد مستلزم پرفورمنس بود
كار كردم، البته اين حسي بود كه من براي اجراي خود افسانه نويسي داشتم و
ممكن است براي كس ديگري اين حس وجود نداشته باشد. تابلوي تبليغاتي كه
بيرون از كليساي باپتيست‌(17) در زادگاه پدر و مادربزرگم ‌به ياد مي‌آورم